شماره 332- بروزرسانی: چهارشنبه 18/09/1388 09, 2009 December    بازگشت به صفحه اصلی

شبگرد کوچک و آدمبرفی ها

جینا روک پاکو

ترجمه : م. حجری

پیشکش به شاعر کرد

بایز افروزی

 

·         فصل زمستان بود و برف فراوان باریده بود.

 

·         مردم ده برای تفنن به برفجنگی پرداختند.

 

·         معرکه برپا بود.

 

·         گلوله های برفی از بیخ گوش مردم، زوزه کشان می گذشتند.

 

·         تا اینکه یکی از آنها به صورت شاعر خورد.

 

·         «دیگر بس است، برفجنگیزن گلفروش گفت.

 

·         آنگاه، مردم آتش بس دادند، به یکدیگر شب به خیر گفتند و برای استراحت به خانه رفتند.

 

·         شبگرد کوچک، در گذر از کوچه های برفگرفته، با خود گفت:

·         «چه کسی حاضر به برفجنگی با من است، حالا ؟»

 

·         اما چون کسی نبود، به ساختن آدمبرفی پرداخت.

 

·         «ما دو تا با هم برفجنگی راه می اندازیم!»، خطاب به آدمبرفی گفت.

 

·         آدمبرفی ساکت و ساکن ایستاده بود و نگاهش می کرد.

 

·         شبگرد کوچک گلوله های درشت و سفتی از برف ساخت و به آدمبرفی زد.

 

·         اما طولی نکشید که از کار خودش شرمزده شد.

 

·         «برفجنگی با آدمبرفی کار درستی نیست»، شبگرد کوچک با خود اندیشید و پشت گوشش را خاراند.

 

·         «آدمبرفی که نمی تواند از خود دفاع کند!»، با خود گفت و دست به کار شد.

 

·         می خواست آدمبرفی های بیشمار دیگری هم درست کند.

 

·         آدمبرفی به تعداد مردم ده.

 

·         کار پر زحمتی بود و شبگرد کوچک راست راستکی خسته شد.

 

·         اما ـ آخر سر ـ چهار آدمبرفی بزرگ و زیبا ساخته شده بود.

 

·         «آدمبرفی دیگری هم برای دخترک بادکنک فروش درست می کنم»، شبگرد کوچک با خود اندیشید.

 

·         اما قبل از اینکه دست به کار شود، از فرط خستگی خوابش برد.

 

·         شبگرد کوچک خوابش برد و برف آرام آرام و بی امان بارید.

 

*****

 

·         برف می بارید و شبگرد کوچک ـ بی خبر از بارش برف ـ غرق رؤیا بود.

 

·         شبگرد کوچک خواب می دید که آدمبرفی ها ـ دست به کمر ـ کردی می رقصند.

 

·         سپیده که زد، مردم پا شدند، ولی نتوانستند از خانه های شان بیرون آیند.

 

·         چون شبگرد کوچک ـ اشتباها ـ آدمبرفی هر کس را جلوی درش درست کرده بود.

 

·         از این رو، مردم از پنجره ها بیرون پریدند و از دیدن آدمبرفی ها شاد شدند.

 

·         «چه آدمبرفی های زیبائی!»، زیر لب گفتند.

 

·         و دخترک بادکنک فروش با خود اندیشید که آدمبرفی اش زیباتر از بقیه آدمبرفی ها ست.

 

·         آدمبرفی دخترک بادکنک فروش ناگهان عطسه کرد و خود را تکان داد.

 

·         مردم ده ترس شان برداشت.

 

·         اما بعد فهمیدند که آدمبرفی دخترک بادکنک فروش ـ در واقع ـ شبگرد کوچک است.

 

·         از این رو ـ فوری ـ به خانه رفتند و برای او چای درست کردند.

 

·         شبگرد کوچک هم ـ به همین سبب ـ سرما نخورد و سر حال آمد.

 

·         و پس از چندی، آدمبرفی دیگری هم برای دخترک بادکنک فروش درست کرد.

 

پایان

 

آرشیو: م. حجری 

فرهنگ توسعه - 1388 - لطفا مقاله‌ها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید