شماره 333- بروزرسانی: جمعه 04/10/1388 25, 2009 December    بازگشت به صفحه اصلی

 آیا بیگ بنگ سرآغاز جهان است؟

خدامراد فولادی

پیشکش به: آموزگارِ بزرگِ پرولتاریا: فردریک انگلس

 

مذهب برای بورژوازی همان اندازه اهمیت و نقش محافظتی دارد که پلیس و باتون الکتریکی و مواد مخدر و اسلحه. به همین دلیل است که علم در جامعهی بورژوایی نه تنها در خدمت اسلحه سازی است، بلکه به خدمت گذار مذهب، یعنی دشمن تاریخی و آنتاگونیست خود نیز تنزل مقام یافته است.

 سوء استفاده از علم و دستاوردهای علمی، به قصد عوام فریبی خصوصیت آشکار نظامهای طبقاتی و طبقات حاکم بر این نظامهاست. نمونهای از این سوء استفاده و بهره گیری عوام فریبانه از علم را در بازسازی «بیگ بنگ» یا انفجار بزرگ توسط دولتهای امپریالیستی به منظور «اثبات سرآغاز آفرینش جهان» اخیراً شاهد بودیم. جریان به گفتهی رسانهها از این قرار است که: «دانش مندان با برخورد دادن ذرات ریز اتمی [=ذرات بنیادی] به یکدیگر و شکستن آنها میتوانند به ذرات ریزتر از ذرات ریز اتمی دست پیدا کنند و یک گام به ابتدای هستی نزدیک شوند. برخورد دهندی هادرون که به آن LHC گفته میشود شرایط بسیار مشابهی را ایجاد خواهد کرد که لحظات کوتاهی پس از انفجار بزرگ به وجود آمده است.دانش مندان روی کارایی این ماشین حساب ویژهای باز کردهاند و امیدوارند با استفاده از آن مرزهای دانایی بشر دربارهی حیات گستردهتر شود.» (نقل از روزنامه همشهری. دوشنبه 22آدر1388 زیر عنوان: کاوش در سر آغاز هستی از سر گرفته شد.)

 

از زمان ارائه نظریه Big Bang در اوایل سدهی بیستم، ایدهآلیسم بورژوایی در صدد برآمده تا از آن به مثابه یک نجات دهنده و توجیه کنندهی واپس گرایی خود بهره برداری کند.اما بیگ بنگ یعنی چه و آیا ایده آلیسم و زیر مجموعههای مذهبی – دینی متصل به آن، و تغذیه شونده از آن، این حق را دارند از آن برداشت مطابق باورهای خود داشته باشند، یعنی آن را در چارچوب ایدههای خود تحریف و ناسازنما نمایندو جهان را به اعتبار این نظریه دارای آغاز و پدید آمده در زمان بی گذشته (یعنی در صفر زمان) بدانند؟

 

نظریه بیگ بنگ (انفجار بزرگ) بر پایهی نظریه جهان در حال گسترش پدید آمد. نظریهای که از سوی فیزیک دانان اختر شناس و به ویژه الکساندر فریدمان دانشمندِ شوروی ابراز شد و به موجب آن با تجزیه و تحلیل پرتوهای نوری این نتیجه حاصل گردید که جهان مدام در حال انبساط (گسترش) است. پس، اگر چنین باشد- که چنین هم هست- و جهان گسترش یافته و مییابد، چنانچه این فرایند را معکوس کنیم، یعنی اگر به عقب برگردیم، باید در زمانی بسیار دور این جهان به صورت تودهی در هم فشردهای بوده باشد، و از آن زمان آغاز به انبساط نموده باشد. فیزیک دانان به این نتیجه رسیدند که در پانزده میلیارد سال پیش، این حادثه روی داده و جهان مادی در اثر یک انفجار بزرگ (Big Bang ) پدید آمد، و از آن لحظه تا کنون، در حال گسترش است. این نظریه فیزیکدانان ایدهآلیست را –که در میان آنها کشیشهای فیزیکدان نیز بودند- به وجد آورد و آن را دلیلی بر درستی باورهای مذهبی در خصوص آفرینش جهان- یا آغاز ابتدا به ساکن جهان- از لحظهی صفر زمان دانستند. این نظریه هم چنین دستآویزی شد برای فیلسوفانی که به دنبال «آغازگاه» یا سرآغاز برای هرچیزی –به جز دست پنهان آغاز کننده- هستند. جهان از چنین دیدگاهی تودهی درهم فشردهی بی حرکتی بود در گوشهای از فضای تهی، که منتظر تلنگری بود که دستی از عالم غیب بیرون بیاید و آن را به حرکت وادارد. Big Bang آن تلنگر و «سُکِ»به حرکت وادارنده بود، و بدین گونه بود که مادهی در حرکت، و جهان هستی گسترش یابنده پدید آمد. ایدهآلیستهافرصتی کم یاب پیدا کردند تا هم باورهای خود را «علمی» جلوه دهند، و هم در برابر ماتریالیسم دیالکتیکی عرضِ وجود نمایند. امروزه همهی بنگاههای سخن پراکنی و رسانههای سرمایه داری مدافعان دو آتشهی بیگ بنگ آغازین اند. ایدهآلیستها معتقدند Big Bang (مه بانگ) آغاز جهان در «هیچ» یا انبساط «هیچ» است: «بنابر نظریههای کیهان شناختی کنونی، انفجار بزرگ یا مه بانگ عبارت است از رویدادی که منشاء جهان هستی یا عالم ما به شمار میآید... . مهبانگ رویدادی استثنایی بود که فقط یکبار در پهنهی هستی رخ داد.....چه کسی براستی میتواند انفجاری را تصور کند که یکباره و ناگهان در جایی اتفاق افتاده و همه چیز، فضا، زمان، ماده و انرژی از آن به وجود آمده است...» (بهرام معلمی:مهبانگ و انبساط هیچ. آدینه:89).

 

«در آغاز هیچ چیز نبود. پیش از بیگ بنگ آفرینش حتی از فضای تهی هم خبری نبود. فضا و زمان و نیز ماده و انرژی، همه در این انفجار به وجود آمدند.....و در واقع بعد از زایش و آغاز انبساط عظیم بود که گیتی شامل همه چیز شد و از جمله فضای تهی را دربر گرفت.» (جان گریبین. سرگذشت انسان و گیتی. ترجمهی: دکتر محمود بهزاد و دکتر پرویز قوامی. انتشارات صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران. ص15).

 

براستی چه کسی میتواندتصور کند تا یک لحظه پیش از بیگ بنگ هیچ چیز وجود نداشته و یکباره و ناگهان در گوشهی پرتی از آن هیچ جهان مادی پدید آمد، جز شخص پنداربافی که در برابر پرسشی که مطرح میکند، و پاسخ ساده انگارانهای که به آن میدهد، کمترین مسئولیت علمی احساس نمیکند؟ انفجار در چه چیز رخ داد؟ در «هیچ» انفجار روی نمیدهد. باید چیزی مادی باشد که در آن بنا بر قوانین همان چیز انفجاری رخ دهد. دست کم وجود دو چیز در آن «نقطهی آغاز» مسلم است: مادهای که قرار است انفجار در آن روی دهد، و قانون مندییی که باید آن انفجار بر اساس آن صورت گیرد. زمان چه؟ اگر آن دو دیگر- ماده و قانون مندی- وجود داشتهاند، یقیناً زمان هم وجود داشته. به طور حتم فضا هم وجود داشته: دست کم در همان محدودهای که مادهی متراکم در حال انفجار موجود بود فضایی موجود بوده است. جدا کردن چیز مادی، فضا، زمان و انرژی از یکدیگر بیانگر نه تنها فقدان شناخت فلسفی از هستی، بلکه نشان دهندهی فقدان دانش در حوزهی مشخص فیزیک است. آنچه این هستیهای عینی را به هم پیوند – و وحدت – می دهد وجود قانونمندی ذاتی آنهاست. در واقع فضا، زمان، انرژی شکلهای موجودیت مادهاند که طبق قوانین درونی خود عمل میکند. تضاد دیالکتیکی عامل اصلی و یگانه عامل پویایی (خود جنبی) و دگر گشتهای وقفه ناپذیر این هستیهای عینی است. افزون بر این نمیتوان فضا، زمان، انرژی، یعنی اشکال نمودی ماده را از حرکت دیالکتیکی یا دیالکتیک- حرکت و حکومت قانون مندانهی آن بر این اشکال متضمنِ وحدت- کثرت جدا نمود.

 

اکنون پرسش اساسی و مهم این است که آیا جهان همان محدودهای است که پانزده یا بیست میلیارد سال پیش ان انفجار بزرگ –یکبار برای همیشه- در آن روی داد، یعنی آیا جهان همان محدودهی کرانمند قابل تصور ایدهآلیست  هاست، یا فراتر از آن، جهانی است بیکرانه و دارای شکلهای حرکتی و نمودی بی نهایت متضاد و متنوع که تصور آن دشوار و بلکه غیرممکن است؟ تنها دیالکتیک وحدت و کثرت، و بیکرانگی و کرانمندی پاسخگوی این مسألهی مهم بنیادی شناخت و معضل اندیشگی بشر است.

 

سالها پیش از آنکه چنین پرسشی اساساً برای فیزیکدانان یا دانش جهان شناختی مطرح شود، انگلس آن را مطرح و به آن پاسخ علمی و داهیانه داد. انگلس نخست شیوهی بررسی جهان را به طور وارونه – یعنی صرفاً ذهنی و ایدهآلیستی- که مطابق آن جهان باید بر ایده و تفکر منطبق شود، و نه برعکس، ایده و تفکر بر جهان- بی اعتبار دانسته، محکوم کرد و نوشت: «دورینگ [=ایدهآلیست] صرفاً با اصول سروکار دارد، یعنی با مفاهیمی سروکار دارد که از تفکر ناشی میشوند و نه از جهان واقعی. اصول و مفاهیمی که طبیعت و انسان ناچارند از آنها پیروی کنند. اما تفکر این اصول را از کجا آورده؟ ...اصول نقطهی آغاز و مبداء تحقیق و بررسی نیست بلکه نتیجهی آن است: اصول بر طبیعت و تاریخ انسانی اعمال نگردیده بلکه از طبیعت و تاریخ انسانی استنتاج میگردند. طبیعت و جهان انسانی از اصول متابعت نکرده، بلکه اصول تا آنجا درست و معتبرند که با طبیعت و تاریخ در تطابق باشند...درک آقای دورینگ درکی است ایدهآلیستی- او مساله را کاملا معکوس کرده و جهان واقعی را از افکار و الگوهای ذهنی و مقولاتی که در مکانی پیش از وجود کائنات، از روز اول موجود بودهاند میسازد.» انگلس با این مقدمه، و با جدا کردن شیوهی نگرش خود به جهان و تبیین ان، از شیوهی نگرش و تبییین ایده آلیستی، جهان را در کلیت و تنوعاش وحدتی یکپارچه مادی میداند و میگوید وحدت جهان در مادی بودن آن است. وحدت مادی جهان به این معناست که یکم: قوانین حاکم بر ان از ذات خودش ناشی میشود، دوم: افکار و ایدهها نیز در شمول همین وحدت قرار دارند و نه  بیرون از این شمول و وحدت. سوم: جهان وحدتی است هم بیکران، هم کرانمند، و تفکر منطقی و دیالکتیکی از کرانمند به بیکرانه شناخت پیدا میکند. سپس او به این تصور ایدهآلیستی که «جهان از نظر زمان دارای آغاز و مکان نیز در مرزهایی محدود است» با نشان دادن تناقضهای درک ایدهالیستی از بی نهایت و نهایت (بی کران و کران مند)، چنین پاسخ میدهد :«بی نهایت تضادی است سرشار از تضادها. این خود یک تضاد است که یک بی نهایت از نهایتهای بی شمار تشکیل شده است، اما واقعیت چیزی جز این نیست. کرانمند بودن جهان مادی کم تر از بیکرانگی آن تضاد مند نیست، و هر تلاشی برای انکار این تضادها به تناقضهای بدتری میانجامد. به همین دلیل چون بی نهایت تضاد است، فراگردی است جاری در زمان و مکان، میگویند زمان آغازی داشته است: پیش از این آغاز چه بوده است؟ جهانی در وضعیت سکون و همیشه با خود یکسان.... به گفتهی آقای دورینگ زمان فقط توسط تغییرات موجودیت مییابد، نه تغییرات در زمان و توسط زمان، و درست از آنجا که زمان و تغییرات از یکدیگر متمایز و مستقل اند، میتوان زمان را توسط تغییر اندازه گیری نمود. [این کاری است که فیزیکدانان ایده آلیست هم با بیگ بنگ و آن را آغاز جهان- و زمان- به حساب آوردن میکنند]. فرضاً جهان روزگاری در وضعیتی بود که در آن مطلقاً هیچگونه تغییری رخ نمیداد [مثل جهان پیش از بیگ بنگی که ایدهآلیست ها تصور میکنند]، اما چگونه این وضعیت توانست به تغییر گذر کند؟ جهانی مطلقا بی تغییر، آن هم از ازل، غیرممکن است که از این وضعیت بیرون آید و به حرکت و تغییر گذر کند مگر آنکه از خارج از این جهان نخستین ضربه فرود آمده باشد تا جهان را به حرکت درآورد. در این جا آنطور که آقای دورینگ [و دیگر ایدهآلیستها] ادعا میکنند، حرکت از بی حرکتی یعنی نیستی [یعنی جهان از هیچ] پدید آمده.» انگلس میگوید این که حرکت چگونه از بی حرکتی و جهان مادی و قوانین آن چگونه از هیچ و نابوده به وجود میایند رازآمیز کردن مسأله است، و اگر دورینگ بخواهد برای گذار از ایستایی به پویایی در گسترهی جهانی، جهان را به بی نهایت اجزای کوچک تقسیم کند و برای به حرکت درآمدن هر جزء توسط محرکی نظیر محرک بیگ بنگ زمان درازی  هم قایل شود، باز هم یک هزارم میلی متر از جای خود تکان نمیخورد و از هیچ و عدم به چیزی نخواهد رسید.

 

انگلس به درستی اختلاف اساسی میان درک ایدهآلیستی و درک ماتریالیستی را در روند تغییر شکل ماده، مسألهی «حرکت» میداند، و این که آیا اساساً مسأله بر سر گذار از بی حرکتی به حرکت است- آن چنان که ایده آلیست ها و امروزه بد برداشت کنندگان از بیگ بنگ القا میکنند- یا چنین درکی به طور بنیادی نادرست، انحرافی و گمراه کننده است؟ اگر سکون و ایستایی بر مادهی موجود (ابتدایی) حاکم بود، آنگاه این پرسش که چگونه – و در چه زمانی- این مادهی ساکن به حرکت درآمد پرسشی واقع گرایانه و قابل پیگیری بود، و ایده آلیستها میتوانستند به دنبال پاسخ آن در فراسوی ماده و زمان و مکان باشند. اما اگر چنین نباشد و ماده به طور ذاتی در حرکت باشد، یعنی اگر جدا انگاری ماده و حرکت به معنای نادیده گرفتن و انکار موجودیت ازلی و ابدی جهان واقعا موجود باشد آنگاه مطرح کردن چنین پرسشی و به دنبال پاسخ آن بودن آب در هاون کوبیدن، و بازسازی «بیگ بنگ آفرینش» توسط امپریالیستها کاری جز عوام فریبی و هدر دادن دستآوردهای کارگران و زحمت کشان به منظور بهره کشی هر چه بیشتر از دست رنجشان نخو.اهد بود. در این جا، تفکر علمی انگلس راه را بر هرگونه پندار گرایی و خیال بافی میبندد و به خرافه اجازهی ورود به قلمرو شناخت جهان نمیدهد. او دورینگ را سرزنش میکند، که میخواهد با وارد کردن بی دلیل یک محرک غیر مادی، مادهی ساکن را به حرکت درآورد. و با این عمل علم مکانیک را نیز راز آمیز کرده و به پیروی از ایدهی خود به تناقض گویی وادارد.

 

این کشف نبوغآسای انگلس که: حرکت شکل هستی ماده است، پاسخ آن پرسش هستی شناختی (یا جهان شناختی) و نقطهی پایانی بر هر گونه خیال بافی و انگار گرایی است. حرکت شکل هستی ماده است به این معناست که :1- ماده بدون حرکت و حرکت بدون ماده وجود ندارد. 2- از این رو نامادهای که حرکت ندارد هیچ است. یا ناماده از آن رو هیچ است که حرکت ندارد. 3- آن چه حرکت ندارد نمیتواند چیزی را به حرکت وا دارد. 4-علم، به لحاظ تجربی بودن و عینیت داشتن موضوعاش، هرگز در صدد اثبات هیچ بر نمیاید. بنابراین تلاش ذهنی برای اثبات هیچ (ناماده) تلاشی دانشورانه نیست و و کمترین ارزش و اعتبار علمی ندارد. 5- مادهی در حرکت نیازی به محرک ندارد و چون حرکت خود را از خود دارد، نه میتوان گفت آفریده شده و نه میتوان گفت نابود میشود، بلکه میتوان گفت: به دلیل حرکت جاودانهاش دچار تحول و دگرگونی میگردد.

 

باید توجه داشت که در این جا منظور از حرکت حرکت دیالکتیکی است که برآیند کلیه ی حرکتهای فیزیکوشیمیایی و مکانیکی است.

 

در این جا باید به یک مسألهی دیگر نیز توجه داشت و آن اینکه سکون مورد نظر ایدهآلیستها در قضیهی بیگ بنگ و سکون مطلق جهان به گفتهی آنان پیش از انفجار (آفرینش) با سکون نسبی مورد نظر ماتریالیستها، که شکلی از حرکت ماده است تفاوت ماهوی دارد.

 

انگلس 130 سال پیش پاسخ سکون گرایان و بیگ بنگ سازان را که به دنبال راز محرک نخستین (علت اولیه) میگردند چنین داد: «تصور وضعیت بی حرکت ماده تصوری خام، ابتدایی و هذیان محض است و برای رسیدن به چنین تصوری باید تعادل مکانیکی نسبی یک جسم در زمین را به عنوان سکون مطلق در نظر گرفت و سپس آن را به تمام فضا تعمیم داد. علاوه بر این، فروکاستن حرکت جهانی به نیروی مکانیکی است که چنین تصوری را به وجود میاورد. به این معنا که محدود ساختن حرکت صرفاً به نیروی مکانیکی این مزیت را [برای متافیزیسینها] دارد که میشود نیرویی را ساکن، فروبسته و در لحظهای بی اثر و خنثی تصور نمود. هم چنین میتوان انتقال یک حرکت را که معمولا جریانی پیچیده است و علتهای متعددی دارد، یعنی انتقال واقعی [تغییر] را به زمان دلبخواهی  موکول نمود....» انگلس سپس منشا این تصور خام و ابتدایی را در تجربیات روزمرهی افراد ساده انگار میداند و میگوید آنها تصور میکنند جهان مانند تفنگ پرشدهی آمادهی شلیک توسط انسان است که باید نیرویی خارج از تفنگ –یعنی انسان فاعل و عمل کننده- ماشهی ان را بکشد و آن را فعال کند. این آن تصور خامی است که ایدهآلیستها به عنوان یک وضعیت مطلق به کل جهان تعمیم میدهند. در حالی که: «چنین تصوری بی معنی است، چه این تصور وضعیتی را به عنوان مطلق به کل جهان تعمیم میدهد که بر اساس طبیعتاش نسبی است و بر اساس آن همواره تنها بخشی از ماده در زمان واحد میتواند در این وضعیت [یعنی در وضعیت سکون نسبی] باشد.» در رابطه با کل جهان این مساله پیش میاید که پس چگونه جهان پر شد؟ چه امروزه تفنگها بخودی خود پر نمیشوند، و بعد اینکه انگشت چه کسی ماشه را کشید؟  هر چه کنیم، با هدایت آقای دورینگ [و امپریالیستهای بیگ بنگ ساز] به انگشت خدا میرسیم.»

 

انگلس راه برون رفت از این تصورات خام و بی حاصل را داشتن بینش و فهم دیالکتیکی میداند. در این صورت است که حرکت در سکون، و سکون در حرکت فهمیده و توضیح داده میشود. هر سکونی موقتی و گذرا، و تنها حرکت مطلق و جاودانه است. حرکت خود تضادمند است. « هرحرکت منفردی گرایش به تعادل (یا سکون موقتی و گذرا) دارد، حرکتِ کل است که به نوبهی خود تعادل را از میان بر میدارد.»

 

نقطهی آغاز بیگ بنگ سکون مطلق نبود، بلکه سکون نسبی گذرای مادهی  در حرکتی بود که در آن نقطهی مفروض، و در بخش کرانمندی از جهان بیکرانه در حالت تعادل قرار داشت، و بر طبق قانون عام حرکت ماده در همان وضعیت باقی نمیماند، بلکه همراه با حرکت کلی جهان بیکرانه، بر طبق قوانین خود ویژه اش در حال تحول و دگرگونی بود.این به آن معناست که جهان کرانمند ما- که در 15 میلیارد سال پیش در اثر ترکش (انفجار)بزرگ گسترش یافت، 1- پیشتر جهان گستردهای بود که در اثر تضادها و کنش و واکنش های درونی خود ویژه به حالت فشرده درآمده بود. 2-این جهان تابع قوانین عام کیهان بزرگتر و ناکرانمندی است که این بخش کوچک در قلمرو کارکردهای قانونمند ان قرار دارد. 3-در قلمروهای جهانهای دیگر کیهان ناکرانمند، قوانین خودویژهای عمل میکنند که آنها را با جهان ما متفاوت میسازد. به همین علت است که زمانی که جهان ما در حال انقباض (فشرش) است، جهانهای بسیار دیگری هستند که در حال گسترشاند، و یا برعکس، آنگاه که جهان ما در حال گستردگی است، آنها در حال فشرشاند. این کارکردها، برآمد ضروری کارکرد عام حرکت مطلق ماده از یک سو، و کارکرد خاص حرکت – سکون گذرای هر پدیدهی منفرد از سوی دیگر است.

 

مادهی در حرکت هیچ حد و کرانی در ابعاد وجودی خود، یعنی در زمان و مکان، نمیپذیرد. زیرا حد و کران در تناقض با جاودانگی حرکت است، و چون زمان و مکان ابعاد وجودی حرکت جاودانهی مادهاند، از این رو به دلیل منطقی نمیتوان برای این دو بعد وجودی حرکت مرز ایستایی (آغاز و فرجام) قایل شد. مرز ایستایی مطلق- چنان که پیش تر گفتیم- در هیچ یک از اشکال هستی سازمان یافته و شکل مند ماده (پدیده) هم وجود ندارد، و آنچه در این اشکال به طور موقت و کذرا غلبه دارد ایستایی و کران مندی نسبی در بعدهای زمان و مکان است، وگرنه این شکلهای سازمان یافته شناسنامه دار، در حرکت جاودانهی ماده هیچ حد و کرانی ندارند. این است آن واقعیتِ کیهان شناختی و جهان شناختی که ایدهآلیستهای باورمند به آغاز و فرجام ماده قادر به فهم آن نیستند. مشکل ایدهالیستها در فهم مادهی در حرکت و مفهوم فلسفی حرکت است. اگر این مشکل آنها حل شود، پیامدهای آن نیز برایشان قابل حل خواهد بود. مفهوم فلسفی حرکت مفهومی تضادمند و دیالکتیکی است: هر پدید آمدنی به معنای ناپدید شدن شکل پیشین مادهی در حرکت و تغیر، و هر ناپدید شدنی به معنای تبدیل شکل موجود مادهی در حرکت و تغییر به شکل نوین است، اما در پروسهی این دگرگونیها خود ماده، در هیچ حالتی نه ناپدید (نابود) میگردد، و نه از ناپدید پدید میآید(آفریده میشود) بلکه از حالت و شکلی به حالت و شکل دیگری در میاید و این حرکت، تغییر و دگرگونی روندی جاودانه و بی آغاز  و انجام است. این حرکت جاودانه است که در هیئت پدیدهها و چیزها تعین مییابد. درسی که رویداد بیگ بنگ در این گوشهی کیهان ناکران مند به انسان اندیشه ورز محصول همان رویداد میآموزد، نه خلق الساعه، بلکه تکامل مادهی در حرکت – بر اساس قوانین خود سامان بخش- و فرارفت آن از ساده به پیچیده، و از ناشعورمند به شعورمند است. پروسهی قانونمندی که تا ابد در هر گوشهای از کیهان کران ناپذیر تکرار شدنی است.

پایان

 دی 1388

 

آرشیو: خدامراد فولادی

فرهنگ توسعه - 1388 - لطفا مقاله‌ها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید