شماره 90- بروزرسانی: سه شنبه 23/5/1386  

بازگشت به صفحه اصلی

حقیر

آنتوان چخوف

خسرو باقری

 

همین چند روز پیش، از معلم سرخانه‌ی بچه‌ها، یولیا واسیلیوونا ، خواستم که به اتاق مطالعه‌ی من بیاید تا با او تسویه حساب کنم.

به او گفتم: بشین یولیا واسیلیوونا[1]. وقتشه که حساب‌مون را پاک کنیم. حتم دارم، پول لازم داری. اما از بسکه محجوبی، دم نمی‌زنی. خوب... صبر کن ببینم. قرار بود ماهی سی روبل[2] به تو بدم، درسته؟

- چهل‌تا.

- نه، سی‌تا، این‌جا یادداشت کردم. همیشه به معلم سرخانه، سی‌تا می‌دم. خوب بگذار ببینم، دو ماهه که پیش ما هستی...

- دو ماه و پنج روز.

- به‌طور دقیق دو ماه. این‌جا یادداشت کردم. پس شصت روبل طلب داری. خیلی خوب، نه‌تا یک‌شنبه را کم کن. یک‌شنبه‌ها که به کولیا[3] درس نمی‌دی. فقط می‌روی بیرون و قدم می‌زنین... بعدش هم سه‌تا تعطیلی...

رنگ یولیا واسیلیوونا سرخ شد. از ناراحتی، با دستش چین لباسش را جمع کرد، اما چیزی نگفت.

- سه‌تا تعطیلی... پس دوازده روبل کم می‌کنیم. راستی... کولیا چهار روزم مریض بود، پس کلاسی درکار نبود و فقط با وانیا [4]کار می‌کردی، فقط وانیا. سه روزم که دندون درد داشتی و زنم بعد از شام گذاشت که بری... خوب، دوازده‌تا و هفت‌تا میشه نوزده‌تا. کم کنیم... اونم... می‌مانه چهل و یک روبل... درسته؟

چشم چپ یولیا واسیلیوونا سرخ شد! و اشک در آن حلقه زد. چانه‌اش لرزید! با حالتی عصبی سرفه‌ای کرد، بینی‌اش را بالا کشید؛ اما چیزی نگفت.

- نزدیکای عید، یک فنجون نعلبیکی شکستی، دو روبل کم کن. البته... فنجون بیش از اینا می‌ارزید؛ یادگار خانوادگی بود. اما خوب... ولش کن... ماییم که باید تاوانش را بدیم. در ضمن به‌خاطر بی‌فکری تو، کولیا از درخت بالا رفت و کتش پاره شد، اینم ده‌تا، کم کن... بازم به‌خاطر بی‌فکری تو، کلفت خانه با چکمه‌های وانیا زد به چاک. حواست کجا بود؟ بایستی مراقبت می‌کردی. حقوق کمی که نمی‌گیری... پس پنج‌تای دیگه هم کم می‌کنیم... دهم ژانویه هم ده روبل ازم گرفتی...

یولیا واسیلیوونا زیر لب گفت: نگرفتم...

- اما من این‌جا یادداشت کردم.

- خوب- شما- شاید...

- از چهل و یکی، بیست و هفت‌تا کم می‌کنیم... می‌مانه چهارده‌تا...

چشمانش در اشک، غوطه زد! دانه‌های عرق روی بینیِ به نسبت کوچک و باریکش لغزید... طفلک بی‌چاره با صدایی لرزان گفت: فقط یک‌بار پول گرفتم... از همسر شما... سه روبل... همین...

- عجب... می‌بینی، من اینو یادداشت نکرده بودم... پس سه‌تای دیگم از چهارده‌تا کم کن... می‌مونه یازده‌تا... بسیار خوب، اینم پولت جانم... سه‌تا و سه‌تا و سه‌تا، اینم یکی و اینم یکی دیگه... بیا جانم...

 

یازده روبل به او دادم. با انگشتان لرزان پول را گرفت و آرام در جیبش گذاشت.

زیر لب گفت: خیلی ممنون.

- از جا پریدم! در عرض اتاق بالا و پایین می‌رفتم! و به شدت عصبانی بودم...

- پرسیدم: برای چی تشکر می‌کنی؟

- به‌خاطر پولی که دادید...

فریاد زدم: مگر نمی‌فهمی که سرت کلاه گذاشتم، من پول تو را دزدیدم... آره دزدیدم و آن وقت تو می‌گی «ممنونم»!... آخه چرا؟

- چون جاهای دیگه همینم به من نمی‌دن... هیچی نمی‌دن...

- هیچی نمی‌دن... خوب عجیبم نیست... من تو را دست‌انداخته بودم... مسخره‌ات کرده بودم... من هشتاد روبل به تو می‌دم، اوناهاش، تو اون پاکته... آخه چه‌طوری آدم می‌تونه، این‌قدر زبون باشه... حقیر باشه... چرا اعتراض نمی‌کنی... چرا خفه‌خون گرفتی... چه‌طور آدم می‌تونه این‌قدر خاک بر سر باشه؟ آیا میشه که آدم... انسان... تو این دنیا... این‌قدر ذلیل و حقیر باشه... میشه؟

یولیا تبسم کم رنگ تلخی کرد، و من در چهره‌اش خواندم: «بله میشه.»

از این که چنین بی‌رحمانه دستش انداخته و مسخره‌اش کرده بودم، عذر خواستم و در حالی که مات و مبهوت نگاهم می‌کرد؛ هشتاد روبلش را دادم. زبونانه، چندین بار دیگر تشکر کرد و رفت. در حالی که رفتن او را از پشت سر می‌نگریستم با خود اندیشیدم: آه که در این جهان، قدرت‌مند بودن چه اندازه آسان است...!

[1] Yulia Vassilyevna

  Ruble  واحد پول روسیه[2]

[3]  Kolya

[4] Vanya

 

فرهنگ توسعه - 1385 - لطفا مقاله‌ها، نظرها و پیشنهادهای خود را به آدرس info@farhangetowsee.com بفرستید